تبليغاتX
از دوشیزگی تا... زنی کامل

چارلز عقب وانتش را پر از اسباب های سَنگ* کرد، به‌طوری که تنها چیزی که از او در خانه ماند رنگ سبز و بنفش دیوارهای اتاقش بود، و برگِ آویز بالای ظرف خشک‌کن. چارلز گفت: «فکر میکنم دیگه چیزی نمونده.»

(به کسی مربوط نیست - جومپا لاهــیری)

¤

در عین ِ زیبایی و خوشحالی، زشت و تاسف‌انگیز است که از یک آدم -یک وجود!- یک رنگ و شاید هزارن خاطره باقی بماند. چقدر غمناک بود که چارلز نفهمید خیلی چیزها باقی مانده که نه او، نه هیچ‌کس ِ دیگر نمی‌توانست پاکشان کند. این را فقط پُل میفهمید!

وقتی این 2 خط از چندین صدبرگ کتاب را با خودکار ِ اکلیلی، رنگی میکنم؛ وقتی شماره‌ی چنین صفحاتی را اول کتاب مینویسم؛ یعنی دوست دارم خط‌های اکلیلی را چندین و چند بار بخوانم.

چقدر غمناک است نبود ِ وجودی در زندگی برای کنجکاوی این‌چنین کشف‌ها و فهمیده‌شدن، حتی اندازه ی این 2 خط!


* Sang (نام هندی دختر)


برچسب‌ها: خط‌های رنگی رنگی, دوست داشتنی‌هایم, نوستالژی
+ |جمعه 1 اردیبهشت1391 19:35 ¤ دوشــــیـزَن |

طبق رسم باید یه پست تبریک سال جدید بزارم و تبریک بگم نه؟! ولی روزا با همدیگه فرقی ندارن، حالا از یه روزی شماره اعداد تقویم عوض میشه و یا اینکه آدما میگن از امسال فلان میکنم و بهمان و یا پشت سرمونو ببینیم که چی گذشت و از این حرفا.... همه ی این حرفا رو تو هر روزی میتونیم انجام بدیم.

نمیدونم، شاید هم به خاطر حالِ چیزیمه که این پست سال ِ مثلن نو اینجوریه، شما با حالت نو بخونیدش شاید درست شد

در هر صورت، امیدوارم روزهای آتی ِتان به خوبی ِ بهتر از گذشته در انتظارتون باشه.

¤

تنها سالی بود که نه موهامو رنگ کردم نه سفره هفت سین چیدم! تازه خواب هم بودم و اصلنم اعتقادی ندارم به اینکه تا آخر سالم رو تو خواب به سر میبرم (امروز صبح زود بیدار شدم بوخودا)

¤

رسول امسال یه کار جالب انجام داده و اسمشم گذاشته بهاریه.


برچسب‌ها: روزهایم, نوستالژی
+ |شنبه 5 فروردین1391 16:48 ¤ دوشــــیـزَن |

اگر بخواهند شخصیت هایم (با یک خردادی ِ چند شخصیتی طرفید!) را نامگذاری کنند، القاب و اسم های زیادی را میتوان به من نسبت داد. آدم ِ احساساتی، شیطون، گاهی بد اخلاق و خوش اخلاق، مسولیت پذیر یا ناپذیر، بامنطق یا گاهی بی منطق.... و چه و چه و چه... خلاصه میتوانید اسم و رسم های زیادی را برایم ردیف کنید ، اما هیچ وقت آدم تصمیم گیری نبوده َم. هرگاه هم تصمیمی گرفتم در پی َش خووبی و خوشی بوده، از تصمیم هایی که در آنها دلهره داشته و شاید پایانی تلخ، همیشه ترسیده َم. جلو نرفته َم. نگاهشان کرده َم و در خودم خفه شان کرده َم و گذاشتمشان یک جایی گوشه ی دلم، گاهی به یادشان می افتادم و بهشان فکر میکردم، گاهی بسته به شرایط خودشان می آمدند جلو و برایم دهن کج می کردند که «ما همونیم که مدتها پیش جلو چشمت بود، همونی که اگه انتخابمون میکردی الان اینجا نبودی!»  و میروند روی اعصابم بدجنس ها....

بارها و بارها فرار کرده َم. از ترس هایم، از آینده، از حرف های دیگران، از نگاه هایشان، از قضاوت هایشان، از سوال هایشان، از... بارها خواسته َم استاپ کنم و تصمیمم را بگیرم و جلو بروم، ولی نکردم! آنقدر تلنگرها فشار آورد که حتی شیشه ی صبر و طاقت من هم شکست. تصمیم های بزرگ جرات میخواهد، دل میخواهد، توان میخواهد، آدم ِ خودش را میخواهد. من آدمش نبودم. اما دیگر بس است. نه تنها خودم(!)، که بقیه را هم به این باتلاقی که درونش هستم کشانده َم. نه تنها لحظه های خودم(!)، که لحظه های دیگران را هم خراب کرده َم....

#

"دوست" همیشه شکایت میکرد از اینکه من او را با الف مقایسه میکنم و برای همین است که حس هایم بر نمیگردد به الف! ولی مگر می شود مقایسه ای نباشد؟ آخر یک شام خوردن ساده با الف کجا و با "دوست" کجا؟! تفاوتش از اینجاست تا آن سر دنیا. این که دیگر حرف از  حرکات و ریتم ها و مهارت ها نیست که بگویم فرق میکند! این که دیگر ابتدا و آغاز نیست که بگویم اولش است و گذر روزها سردش می کند! این که در یک چشم عاشق شدن نبود که بگویم عقلت کجاست دختر؟ وقتی چیزی فرق دارد، یعنی فرق دارد. میتوانم هزاران اخلاق خوب الف را بر برتری "دوست" شمارش کنم و بالعکس. اما مگر نمره است که یکی یکی امتیاز دهم؟ که آن روانشناس احمق به من گفت 2 برگ کاغذ جلویت بگذار و بنشین امتیازهایش را بشمار. که اگر اینطور بود، بهتر بود جواب آن خواستگار پولدار را میدادم که الان برای خودش با زنش در آمریکا به سر میبرد. و من ِ با او کجا و من ِ الان کجا؟! (البته بی احساس شدن من به الف ربطی به آمدن "دوست" نداشت. آن چند سال پیش اتفاقش افتاده بود.)

اینکه در کنار الف مانده َم، با اینکه دلم با او نیست، برای دلی دیگر رفته است، برای عادت هایی دیگر، صدایی دیگر،... حتی اگر تعهدی در بین نباشد فایده ندارد. ماندن و صبوری کردن حس نمی آورد!

آن یکی را هم آنقدر منطق هایش سرکوبم کرد که باز از خود ِ وجودی َم دور شدم، وقتمان گذشت به شرط گذاشتن، که یک ماه کمتر زنگ بزنیم، یک هفته کمتر هم را ببینیم، بیرون رفتن ها را حذف کنیم، یکی بیاید در کنارش تا حس من کمتر شود،... شرط و شرط و شرط... دیگر حتی میترسم حرف دلم را بگویم نکند که اشتباه برداشت شود و حتی این زمان ِ کم را هم از دست بدهم.

آن یکی هیچوقت مرا نفهمید حتی با تمام زور زدن هایش در آخر، و به لحاظ خیلی شرایط کنارم می ماند... این یکی آنقدر خوب مرا میفهمد اما قوانین جامعه و منطق هایش اجازه نمی دهد راحت باشد...

آن یکی را با تمام تلاش چند ساله، با مـُـردن حسهایم رها کردم، این یکی را هم با تمام احساساتی که بهش دارم، منطقش میگوید رهایش کن. عقلش می گوید رهایش کن،... اما رها کردن آسان نیست، فقط یک حرف نیست، به اندازه ی قطره قطره اشکهایی ست که ریخته می شود، به اندازه ی دانه دانه آلپروزولام هایی ست که شبها بالا می اندازی تا بدون فکر بخوابی، به اندازه ی همه خاطرات و منی که آدم زندگی کردن با خاطرات نیستم! از سخت هم سخت-تر است. چیزی که تحمل کردنش خودش یک دنیا صبوری میخواهد، تازه یک "تر" هم به آن اضافه کن.

شکایتی ندارم، به قول آنا* ... همه ی شکوه و بزرگی عشق در فراق است. چیزی که از عزیز بودنش کم نمی شود، گفته بودم، یادت هست؟

نمیدانم آن آدمی که گفت «از دل برود هر آنکه از دیده برفت» در چه شرایطی بوده، اما هر وقت کسی از دیده َت رفت و جایش را در دلت خالی کرد، بدان عشق نبوده، احساس واقعی نبوده... منزجرم از احساس هایی که بخواهند با نزدیک بودن و از روی امضاء و فامیل و شرایط نگهش داشت و تازه(!) بهشان هم بالید!

 

از خدایم خواسته َم کمکم کند برای تحمل روزها و پیشامدهای آتی. صبر، تنهایی هایش، دردهایش، اشک هایش،... این یکی را نمیدانم در حد بازه ی تحملم هست یا نه! شما هم اگر دیدینش ازش بخواهید. ممنونتان میشوم.


* حیف که بلاگت را بستی دختر. نمیدانی من چقدر تو بودم و در این روزها نیازمند نوشته هایت.


برچسب‌ها: تـلخ‌تـر از تلخ
+ |یکشنبه 21 اسفند1390 20:13 ¤ دوشــــیـزَن |

چند دقیقه به کارهایم می رسم و دوباره بر میگردم پای مانیتور و این نوشته را میخوانم و نگاه عکس دوست داشتنی َش میکنم و کیف میکنم، میخوانم و نگاه می کنم و کیف میکنم.... حس ِ لذتش تمام ناشدنی ست...

.

.

photo by : Sahar Mansouri


تو نيستي

اما من برايت چاي مي‌ريزم

ديروز هم

نبودي كه برايت بليت سينما گرفتم

دوست داري بخند

دوست داري گريه كن

و يا دوست داري

        مثل آينه مبهوت باش

             مبهوت من و دنياي كوچكم

ديگر چه فرق مي‌كند

باشي يا نباشي

من با تو زندگي مي‌كنم


* رسول یونان


.

.

.

برگرفته از بلاگ ِ این دختره [ http://havijebanafsh.blogfa.com ] که نوشته هایش و عکس هایش محشـــر است،  بوهای رنگارنگ میدهد، گاهی پرتت میکند به کودکی، گاهی هم پیر میشوی و مینشینی خودت را نگاه میکنی. خلاصه که نوشته هایش سیرابی ندارد.


+ اکسپلوره خرابه!


برچسب‌ها: دوست داشتنی‌هایم, عاشقانه
+ |یکشنبه 14 اسفند1390 18:19 ¤ دوشــــیـزَن |

همانطور که داد میزند و تبلیغ میکند با اشاره ی دستش توجهم را به تنوع و رنگ هایشان که با دقت چیده، جلب میکند و میگوید «خانوم شالهای جدید اومده. نمیخوای؟» نگاهی به مرد میندازم و با لبخند میگم «نه. مرسی.» و تا سر چهارراه پیاده میروم. مسافرها زیادند و اینجا تاکسی گیرم نمی آید، هوا برای پیاده روی خوب است بهتره کمی پیاده گز کنم... یاد اشاره مرد میفتم و تلاشش برای درآوردن نان شب.... کاش این سوالو نمیکرد! چیزای جدید اونم از نوع شال که خیلی دوسش دارم، سـِـت کردن، دلم تنگ شده، ولی کو حسش؟ کاش این سوالُ از عابرای پیاده نمیکرد....


برچسب‌ها: عاشقانه, نوستالژی
هنـوز تـمآم نـشــده
+ |پنجشنبه 27 بهمن1390 0:44 ¤ دوشــــیـزَن |